تبليغاتX
ذهنی پر از سوال بی جواب


























ذهنی پر از سوال بی جواب

نمیدانم درخت بودم شاید یا شکوفه ای یا برگی از نیلوفر روی تالاب انزلی اما حالا گمشده ای هستم

 

از آبان ۸۷ تا خرداد ۹۰

شايد وقتي ديگر،جايي ديگر

بدرود

نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 16:5 توسط فریبا| |

خيلي وقته اينجا نبودم در واقع اصلا هيچ جا نبودم،دقيقا نميدونم چي بايد بگم و از كجا بگم فقط ميتونم بگم تو اين چند وقته فهميدم آدما ذاتا تنهان تنهاي تنها،هيچ كس به معناي واقعي دوستدار كسي نيست حتي خود من به اين مسئله ايمان پيدا كردم و شايد يه روزي كاملا شرحش دادم.فهميدم كه كسي ميتونه شاعر باشه اما شعر نگه ،ميتونه نويسنده باشه اما ننويسه ،ميتونه قاتل باشه اما آدم نكشه،ميتونه ...البته بر عكس اينا هم صادقه مثلا كسي نويسنده نيست اما مينويسه و كلي هم طرفدار داره و كتاباش به چاپ پنجم و ششم مينويسه چون رگ خواب مردمي رو كه تو مرز خواص و عوام هستند رو پيدا كرده.خيلي چيزا فهميدم كه كم كم ميگم .با اين پست خواستم بگم زنده ام و اينكه وبلاگ دكتر سيد مهدي موسوي رو حتما بخونيد اگر عاشق پيشرفت ادبيات در ايران هستيد!

پي نوشت:قول ميدم پست بعدي رو زود بذارم خيلي وقته ميخوام از فيلم "حوالي اتوبان" كه يكي از دلايل حال بدم هست ،حرف بزنم.موفق باشيد و سبز

دلا تا كي در اين زندان،فريب اين و آن بيني    يكي زين چاه ظلماني برون شو تا جهان بيني

بعدا نوشت:بچه های بلاگفا نمی تونم براتون کامنت بذارم جریان چیه؟؟؟!!!

نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 22:19 توسط فریبا| |

كلمه ها نميان.چيزايي كه ميخوام بگم اينايي نيست كه دارم مينويسم اما بازم خوبه كه همين چند جمله رو دارم تايپ ميكنم.اوضاع خوب نيست.هيچي اونطوري كه ميخواستم از اب در نيومده البته من پر رو ترم از اين حرفام و به هيچ وجه ول كن خدا نيستم.

خلاصه روزاي من اونطوري ميگذره كه خوش به حاله همه هست جز خودم.اين وسطا صحنه هاي انقلا.ب هم جلوي چشام ر‍ژه ميره و من هي حس ميكنم سرم گيج ميره ،هي خون خونمو ميخوره و هي ...بگذريم،نقدا براي اينكه بفهميم و بفهمم هنوز زنده ام :

۱.نميداني مگر چنديست،سوداي كسي ديگر به سر دارد

كه احوال دل مست و نگاه چون بهارش را

ز من با اين همه اصرار ميپرسي؟!

۲.نگاهت چون مي تازه

به من بخشيد بي اندازه احساسي

كه تا جان در بدن دارم

ننوشم مي به جز از جام چشمانت

پ.نوشت:دارم همزمان رو دو سه تا رمان كار كنم كه شايد نهايتا مخلوط شدن برام دعا كنيد.خيلي وقته موضوعشون ذهنم رو د رگير كرده بود و الان دارم ميارمشون رو كاغذ.حس ترسناك و لذيذيه.شايد مثل زايمان...(حالا نه اينكه تجربه زايمانو داشته باشم)

موفق و سبز باشيد.

بعدا نوشت:فردا روز سپندارمزگان  روز عشق ایرانیست.به همه تبریک میگم

نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 12:11 توسط فریبا| |

شکرت که بالاخره اسمون ایران بارید
نوشته شده در پنجشنبه 16 دی1389ساعت 21:4 توسط فریبا| |

در من زخم هاییست

که نبودنت را فریاد میکشند

و

دردهایی که

نیامدنت را میگریند

کدام دل،در کجای دنیا

چشمکش را روانه ی چشمانت کرده بود

که این سان

بذر زخم را در وجودم افشاندی

فریبا.م

پی نوشت:

حال من خوب است.فقط کمی گیج،کمی دلگیر،کمی مضطرب،کمی شاد،کمی امیدوار ،کمی نا امید،کمی مشکوک و کمی دو دلم.

بعدا نوشت:شوخی شوخی دو سال شد.دو ساله دارم وبلاگ مینویسم.ای تو روح این دنیا!!!

نوشته شده در دوشنبه 1 آذر1389ساعت 22:9 توسط فریبا| |

 1.میخندی،میختدی،میخندی و بعد یهو بمب؛ منفجر میشن اشک هایی که زمانی باید میریختند اما توی خرجلوشونو گرفتی که نه!چرا باید دیگران رو ناراحت کنم.ای خاک تو سرت.حالا خوبه وسط قهقه زدن با خواهر و مادرت حالشونو گرفتی!!

2.وبلاگ دکترم که متخصص زنان و زایمان بود .فیلتر شد به همین راحتی!به خاطر دو تا دونه عکس  که پزشکی بودندو نه پو.ر.نو !اما مثل اینکه به مذاق برادران فیل.تر.ینگ خیلی خوش اومده بود.به هر حال آزادی در حد مطلق دیگه!!!

3.به دلایلی حذف شد.

4.یه عالمه حرف داری که تو وبلاگت بنویسی،یه عالمه سوزه داری که داستانش کنی،یه عالمه تصویر که شعر.اما ذهنت درست اونجا که نباید مثل یه چاه عمیق میشه که همه کلمه ها رو میخوره و تو هاج و واج میبینی دو ساعت پای کامپیوتر خیره به مانیتور داری شاعر تمام شد** رو گوش میدی!!!

پی نوشت:

*شعری از دکتر سید مهدی موسوی که این روزها اماج تیر برادران فیل.تر.ینگ هستند!

**شعر مذکور توسط شاهین نجفی خونده شده و بسیار بسیار لعنتیه!!

آخر راه اومدن با روزگار ،گره کوریه که بخته منه...(محسن یگانه)

موفق و سبز باشید

نوشته شده در پنجشنبه 22 مهر1389ساعت 18:39 توسط فریبا| |

در گرماگرم شهریوری گرم روزهایی که تا چند ماه قبل ترش صدای موشک تن مادران شهرم را میلرزاند.ازبطن مادر مهربانم سر خوردم .در گیر و دار سالهای دور سال ۱۳۶۵.تهتغاری بودم و عزیز دردانه اما محکم و صبورونه چندان لوس.

کودکی ام همه را به شگفتی وامیداشت که "اه،چه دختر بلاییه،یه پا مادر واسه خودش"من اما خرسند نبودم از اینکه همیشه جلوتر از سنم بودم و نه انگونه که باید کودکی کردم و نه نو جوانی و نه حتی جوانی،گاه از این همه منطقم حالم به هم خورده.

در گیر و دار نوجوانی قلمم قوی بود انقدر که ادعای نوشتن داشتم اما با پایان دوره راهنمایی دنیایم گم شد .قلم را کنار گذاشتم وذهنم انباشته شد از شخصیتها و اتفاقها.سال ۱۳۸۶ نوشتن را شروع کردم با قلمی که خشک شده بود و ذهنی که قهر کرده بود.حالا ادعای نوشتن ندارن فقط مینوسم تا شاید کم کنم اماس دائمی روحم را...

داستانی که در ادامه مطلب امده دومین نوشته ام در سال ۱۳۸۶ است.


باقیش فقط برای تو
نوشته شده در سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 22:20 توسط فریبا| |

میآیی از نا ممکن ترین

ستاره های آویخته

به پشت ابرهای دور

چشمک زنان و نفس زنان

خودت را کم کمک هل میدهی

گوشه ای گرم و دنج...

من

کمی تکان میخورم و داغ میشوم

قلبم

تیری میکشد کشدار و با دوام!

فریبا.م

نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 17:10 توسط فریبا| |

دارم خود غم میشوم 
بعد از رونمایی مصیبت بار زندگیم در این دنیا
دارم.نه خود غم هستم در تمام دنیا
غمی محزون و لطیف و صورتی
به رنگ دنیای بی غل و غش و ساده دخترانه ام
که هنوز معصومیت کودکانه اش را از دست نداده و
گویا از دنیا و آدمهایش فرسنگ ها عقب است...

قلقلکم میدهد دوستی که از پس 20 سال دوری

از پیچ های تو در توی  6 سال رنج کشیدن و دم نزدن

برگشته با بوی عطر رازقی و ارمغان عشق را تحفه پیچ رو در رویم نهاده...

سرگردان بین تشخیص دادن اینکه چیزی که خداوند به من داده

نعمت است یا رنج ....

مردد بین عشق یا عادت...

دلتنگتر از دیروزِ...غریبتر در فردا...

فریبایی ناشناخته!!!

نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت 22:12 توسط فریبا| |


باقیش فقط برای تو
نوشته شده در شنبه 12 تیر1389ساعت 22:13 توسط فریبا| |

Design By : Night Melody