تبليغاتX
ذهنی پر از سوال بی جواب

ذهنی پر از سوال بی جواب

 

صحنه سوم:

دختر بعد از خداحافظی کنار خیابان در انتظار تاکسی:

(ماشینی از دور میاد ،کمی که نزدیکتر میشه میفهمیم یه پرشیای سفید ،صدای موسیقی جاز به گوش میرسه و وقتی نزدیک دختر میرسه یکی از شیشه کمک راننده در حالیکه نصف تنشو انداخته بیرون )

-در خدمت باشیم .خوش میگذره ها

(جلوی پاش ترمز میکنه .دختر روشو میکنه به سمت دیگر و چند قدمی دور میشه .)

ماشین کمی معطل میکنه بعد با کشیدن یه موچ کشدار .پاشو میذاره رو گاز و میره.

دختر به سمت ایستگاه اتوبوس راه میافته(با حلقه اشکی تو چشماش)

صحنه چهارم:

دختر سوار اتوبوس ،دو تا خانم مسن روبروش نشستن ،دستاشون پر از ساکهای خرید و دائما دارن از این مهمونی  و از فلان مارک حرف میزنن.دختر فال فروشی سوار میشه،بدون کلامی حرف ،جلوی هرکی چند ثانیه مکث میکنه ،یه قناری باهاشه.دختر با همه ترسش ازپرنده، دو تا فال میخره.بچه روبروی دو تا خانم  مکث میکنه:

-وای برو اونور ،نخور بهم واه چند سال حموم نرفتی؟

*فال می خوام چی کار برو بابا..

(دختر قلبش از جا کنده میشه،عنقریب گریه است.بچه حرفی نمی زنه و پیاده میشه .اتوبوس راه میافته.دختر هندزفری رو میذاره تو گوشش:...گل پونه های وحشی دشت امیدم...اشک تو چشماش دوباره حلقه زده.)...

پی نوشت:

1.همچنان ادامه دارد.

2.خدایا چرا همیشه تو شخصی ترین مسائل زندگی حالمو میگیری .باور کن منم آدمم اگر دائم شکایت نمیکنم .دلیل نمیشه که اصلا سراغمو نگیری.خداجون یه نگاهی به من بنداز .جای دوری نمیره...

3.پیروز و سبز و موفق باشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388 1:17 توسط فریبا |


 

صحنه دوم:

دختر و دوستاش تو دستشویی دانشگاه ،همه در حال بررسی سر و صورت،دو دختر بلند قد وارد میشن ،دختر و دوستاش دستشویی رو گذاشتن رو سرشون .یکی از دخترای تازه وارد که آرایش تند برنز داره رو به دختر که هی به دوستاش میگه زود باشن:

-شما ترم یکی هستی:

دختر:نه عزیزم ما ترم آخریم

(دختر تازه وارد  در حالیکه دستش با شدت هر چه تمام میکوبه  پشت دختر ماجرا ):ای ول پس چرا اینقدر ساده ای باز خوبه خوشگلی وگرنه با این سر و صورت...حالا وللش پس حسابی آمار استادا رو داری .آره؟

اون یارو استاد خاکشناسی ازدواج نکرده نه؟میدونی دوست دختر داره یا نه؟

دختر فقط نگاه میکنه .دوستاش حاضرن .خدافظی میکنن میان بیرون.

یکدفعه دختر برنز از دستشویی داد میزنه .آهای خانم خوشگله سنگینیت زمین رو سوراخ نکنه.همه میخندن حتی دوستاش.(لبخندی محو روی گونه های دختر و گوشه لباشه و با یه حلقه اشک تو چشماش از پله ها میان پایین)...

پی نوشت:

و این داستان همچنان ادامه دارد.

شنیدم کل مردم ژاپن در برابر این آنفولانزای جدید واکسینه شدن اما تو ایران به اندازه تمام مردم واکسن وارد نشده.به نظر شما چرا؟یعنی ارزش هر ایرانی تو کشور خودشم هیچ شمرده میشه...

حالا من نمیدونم چرا هر کی باردار میشه .فرتی عق عق میکنه والا دور و بریای من که اصلا اینطوری نبودن.حالا موندم اینا که اینقدر با هم بد بودن دختر چطوری باردار شده .یعنی حتی تو ازدواج هم س.ک.س. ربطی به عشق نداره؟

موفق و پیروز و سبز باشید.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388 21:56 توسط فریبا |


 

ساعت 1 ظهر،همان دختر ،در سلف دانشگاه همراه با گروه دوستان:

_حمید بهت شماره داد؟سر کلاس دیدم یه چیزی انداخت رو میزت.خاک تو سر بی لیاقتت کن..

دوستان شروع میکنن به حرف زدن بدون اینکه منتظر جواب دختر باشن

-بهم زنگ زدا ،اه سریش خان اصلا حوصلشو ندارم...

*بچه ها ،پویا رو ببینین مدل ابروهاشو عوض کرده

....

دختر ساکت ساکت ،پشت به حیاط دانشگاه نشسته غرق تو شلوغی سلف (ساکت با همون حلقه اشک همیشگی)

دختری میان قد و چاق وارد میشه اونقدر آرایش داره که به سختی میشه تو صورتش نگاه کرد هنوز نیومده تو سلف :

ای ول ،ای ول،بچه هایی که اکولوژی دارن تشکیل نمیشه ، فسیل خان تشریف نمیارن

سلف میره رو هوا،همهمه،هر کی فهمیده کلاس نداره موبایلشو  گرفته دستش،خیلی شلوغ شده به سختی میشه حرفای دختر و دوستاش رو فهمید:

(گروه دختر و دوستانش 5 نفره،مستانه،شادی،مریم،زیبا و خود دختر)

مستانه:من که میرم پیش مهبد دلم خیلی تنگشه ،تا حالا هیچ پسری رو اینطوری دوست نداشتم مجبور شدم با خیلی ها قطع رابط کنم.

شادی:نه بابا من میرم تا برسم کرج .شب شده .خوابمم میاد.

دختر:اه بی مزه ها خوب بریم پارکی ،جایی.چه بی بخارین

مستانه:بدون پسر حال نمیده،شماها هم که میگین نه.وگرنه خودم ردیف میکردم

دختر:مگه ما پسر گریزیم؟ بابا جان خوب شادی و مریم متاهل اند خوب نیست بدون همسراشون با پسرای غریبه بیرون باشن.

...

پی نوشت:

و این داستان همچنان ادامه دارد..

قرار برادر زادمو این هفته بعد حدود یکماه ببینم دارم از ذوق میمیرم دلم دیگه داشت میمرد براش.الهی عمه فدای اون چشمای خوشگلش بشه

شاد و پیروز و سبز باشید.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388 0:57 توسط فریبا |


صحنه اول:

سال 1387

7:30 صبح،صدای زنگ موبایل،دختری ژولی پولی با چشمهای خیس که حکایت از گریه دیشب دارد:

-جونم،سلام

-...

-نه چیزی نشده،خواب بودم

-...

-یعنی چی سمیرا ،خوب بگن تو که هنوز 25 سالتم نیست .تو که نمیشناسیش...

-بوق ممتد

-الو ،این کارو نکن قبولش نکن، مگه همه چی فقط ازدواج کردنه...

9صبح ،همان دختر آماده برای بیرون رفتن:

-خدافظ مامانی جونم

*صبر کن،صبر کن،(پنجره رو به حیاط باز میشه و زنی مسن سرش رو میاره بیرون)کی میای؟

-معلوم نیست بستگی به ترافیک داره.

*به سلامت،مامان موهاتو بکن تو ،همسایه ها رو میشناسی که...

-دوباره بلند بلند از این تذکرا دادی(دختر با حلقه اشکی در چشم ، در رو میبنده)

    11 صبح سر کلاس درس،جاها همه پر ،عقب کلاس ،پیش پسرا میشینه:

داره میمیره ،اونقدر نگاه پسرا روش سنگینی میکنه که تا حضور استاد سرشو بالا نمیاره،حس لخت بودن بهش دست داده...

پیس،پیس(دختر کنارشو نگاه میکنه،یه کاغذ تا شده میافته رو میزش)

نوشته ی کاغذ:

هیکلت ملسه،قیافت جیگر 0912.......منتظرم

.....

پی نوشت:

و این داستان ادامه دارد.

دلم میخواد برم سینما اما حال ندارم.دوست دارم تو خونه باشم دائما...

خیلی حس مسخره ای که یکدفعه عصر جمعه تو شلوغیه جمع خانواده دلت هوای کسی رو کنه که کوچکترین تاثیری تو زندگیه هم نداشتین...

موفق و سبز و پیروز باشید

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388 23:22 توسط فریبا |


و ازپشت شبهای ناباوری مرا تا جنون خودت میبری...

 

میپویم و میجویم و میدانم

که در این خاک فریبنده و شوم

چیزی نیست

که بدان آویزم،غم و اندوه و عذابم را...

                                      فریبا.م

پی نوشت:

سرم خیلی شلوغه،روزای پر از دغدغه و شادی و غم و...امیدوارم موفق و سبز باشید.

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 1:39 توسط فریبا |


 

گاهی آرزوهایی به دل آدم میمونه

گاهی این آرزوها میگندن و کرم میندازن

و اونوقت تمام وجودت و گند میگیره و تر میزنه به زندگیت...

فریبا.م

پی نوشت:

فکر کردم دلنوازان باید قشنگ باشه اما دوباره همون سوژه های نخ نما شده است و فقط اهنگش خیلی زیباست با صدای لهراسبی و ترانه ای از کاکایی:

حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته که  می خوام براش بمیرم

باز سرنوشت و انتهای آشنایی

باز لحظه های غم انگیز جدایی

باز لحظه های ناگریز دل بریدن

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن

پای دنیای تو موندم،مثل عاشقای عالم

تا منو ببخشی آخر یا دلت بسوزه کم کم

مثل آینه روبرومه ،حس با تو بودن من

دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن منو نشکن.

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388 21:20 توسط فریبا |


1.این روزام پر از یاد مرگه ،نه اشتباه نکنید غمگین و خسته نیستم اما وقتی یک پسر 26 ساله که تو تدارک کارهای عروسیشه و روز عید فطر برای نامزدش عیدی میبره ،فرداش به طرز مسخره ای میمیره و یه فامیل رو تو شوک و حسرت میذاره ،اون موقع به بی ارزشی و مسخرگی این دنیا و همین طور بی وفایی صد در صدش بیشتر پی میبری ،به این که تو هم به همین راحتی از زمین جارو میشی ...

2.طی تحقیقات و دقت من به این نتیجه رسیدم آقایون خیلی راحت الفاظ بی ناموسی رو در مورد هم به کار میبرن و به هم میگن ،بدون در نظر گرفتن اطرافیان که ممکن با شنیدن این لغات چشم و گوششون باز شه یا از شدت خجالت خودشون 6 متر اون ورتر پرتاب کنن.وقتی هم تذکری بهشون داده میشه میگن:وا خوب اینا هم عضوی از بدن هستن دیگه،شماها منحرفین!(جل الخالق،نمردیم و فهمیدیم منحرف به کی میگن)طی این پاسخ ها من هم میگم حالا که اینطوریه چرا نمیگین مثلا ای  فلان فلان شده ی دستگاه تناسلی نر(به جای اون کلمه، خوب اینو بگین دیگه اگر منظور فقط عضو بدنه ...)و به همین منوال فحش های بی ناموسی رو که این روزا مثل نقل و نبات تو دهن همه میچرخه به اسامی اعضای بدن تبدیل کنید.

3.جدیدا تو خیلی از محافل دوستانه با وبلاگ ها و روزنامه ها ی غیر داخلی میبینم که گیر دادن به مسئله ی اهمیت باکره بودن دختر ها تو ایران .من نمیگم باکره بودن عین نجابت اما این فرهنگ ماست و ربطی هم به اسلام و این حرفا نداره هر چند از نظر مغزی و فکری خوبه هیچ ادمی باکره نباشه اما به نظر من یکسری محدودیتها واقعا لازمه و اصلا تلاش برای شکستن این تابو ،فکر خوبی نیست البته این مسئله بحث زیادی رو میطلبه...

سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود

که چینی ها را بند میزد با عشق

و من آن روز به خود میگفتم:آخر این هم شد کار؟...

ولی امروز که دیگر خبری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی دارد و من

در به در و کوه به کوه

در پی بند زنی میگردم...

شاد و پیروز و آزاده و سبز باشید

+ نوشته شده در شنبه 4 مهر1388 14:3 توسط فریبا |


یه چند سال پیش به خاطر یه اتفاق بدی که برای یکی از اشنایان افتاده بود من دچار خود ازاری شده بودم و همش میرفتم بالاسر کسایی که خواب بودن ببینم نفس میکشن یا نه،اصلا وسواس گرفته بودم و اگر شک میکردم که طرف نفس میکشه یا نه کاملا میرفتم بالا سرش و تو صورش خم میشدم .حالا نصفه شب بود ،سر شب بود،ظهر بود .فرق نداشت برام .یه چند باری هم این و اون ترسیده بودن چون یه دفعه چشماشونو باز میکردن میدیدن یه موجودی زل زده بهشون .خلاصه این عادت ترک نشد تا اینکه یه روز صبح حول و حوش ساعت 4 یا 4:30 صبح رفتم بالاسر خواهرم که با تکون خوردن یه پر شش متر از جاش میپره حالا قیافمو براتون میگم .چون موهام خیس و خشک بود پف کرده بود شده بود این هوا(آیکن از این ور دستم تا اون ور دستم) قیافم رنگ میت با چشمهای سرخ و پف کرده و لباس یک دست سفید(چقدر دلبر بودم) ،بعد از اینکه به مامان و بابا و برادرم سر زدم .رفتم سراغ خواهرم  از دم دراطاق نگاش کردم دیدم نفس نمیکشه انگار، ذره ذره با نهایت دقت که بیدار نشه رفتم جلو اما تشخیص ندادم بنا بر این کاملا روش خم شدم.اونم ... یکدفعه چنان از خواب پرید و از جاش پاشد که منم یه جیغ الله اکبری کشیدم پریدم عقب...و چنین شد که خانواده شروع کردن به ترک دادن من.چون اون شب با اون جیغ تمام چراغ های کوچمون روشن شد....

پی نوشت:

1.این آهنگ شادمهر چقدر این روزامو پر کرده:...چشمای مهربون تو منو به اتیش میکشه،نوازش دستای تو عادته،ترکم نمیشه...فقط تو اغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار،به پای عشق من بمون،هیچ کسو جای من نیار،...فقط به من بوسه بزن ،به روح و جسم و تن من...

2.هم دل خون رو دیدم ،هم پستچی سه بار در نمیزند و هم با کمال شرمندگی پسر تهرونی رو.پستچی...فیلم جالبی بود  برخورد سه زمان مختلف توی یک ساختمون و کشمکش ثروت و عشق و قربانی شدن عشق برای ثروت همرا با بازیهای خوب به جز باران کوثری البته.دل خون هم موضوع جدید و جالبی بود با گریم خوب اما کارگردانی ضعیف.پسر تهرونی هم که یه مزخرف به تمام معنا بود.

3.موفق ،سبز ،آزاده و پیروز باشید.

...

من شکوفایی گلهای امید را در

     رویاها میبینم و ندایی  که به من می گوید:

                                             گرچه شب تاریک است ،

                                                             دل قوی دار ،سحر نزدیک است...(حمید مصدق)

                       

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 0:18 توسط فریبا |


هم از سکوت گریزان ،هم از صدا بیزار

چنین چرا دل تنگم؟  چنین  چرا  بیزار؟

زمین از آمدن برف تازه خشنود است

من  از شلوغی  بسیار  رد  پا  بیزار

قدم زدم!ریه هایم شد از هوا لبریز

قدم زدم!ریه هاسم شد از هوا بیزار

اگر چه میگذریم از کنار هم آرام

شما زمن متنفر،من از شما بیزار

به تیترهای درشت مجله ها بدبین

ز نقش های دروغین سینما بیزار

به مسجد آمدم و ناامید برگشتم

دل از مشاهده ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته های پژمرده

اذان مرده و دل های از خدا بیزار

به خانه ام بروم؟!خانه از سکوت پر است

سکوت میکند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت است و تمام شهر صدا است

از این سکوت گریزان ،از آن صدا بیزار

شاعر:فاضل نظری

هی میخوام تو وبلاگم از سیاست ننویسم نمیشه.این دادگاه های مسخره و مضحک نمیذاره .واقعا اینا تو زندگیشون خدا وجود داره؟واقعا مسلمونن؟چه خبره تو کشوری که تنها جاییه که حجاب توش الزامیه!تجاوز به دختر و پسر تو زندانها ،بدون هیچ جرمی(که حتی اگر جرم هم داشته باشن این راهش نیست) فکر میکنن میتونن ذهن مردم رو با این سریالهای مسخره ی ماه رمضون منحرف کنن.لا اقل از این ماه عزیز خجالت بکشن.جمله ی قصار م.ص.باح رو که شنیدین"اطاعت از رئیس .جمهور ،اطاعت از خداست"هر چند که سریع این جمله از سایتش برداشته شد.حالا هم رفتم مسجد.امام جماعت میگه برای سلامتیه علی زمانمون صلوات .منم اعصابم خرد شد .زدم بیرون از مسجد.این شعر  احساس کردم با حس و حال این روزای خیلی هامون هماهنگی داره ...زیر سایه ی حق همیشه پیروز و سبز باشید

 

+ نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388 18:32 توسط فریبا |


در تمنای وصالت، دل من پر زد و پر زد

تو نبودی و خیالت اما

مثل یک راز بزرگ

رو به روی دل من میرقصید

                                  فریبا .م

*یه عالمه دلم هوای سینما و تئاتر داره،یه عالمه هوای کتاب خریدن و پشت هم خوندن داره،یه عالمه هوای بام تهران رو داره،یه عالمه هوس رفتن به کافی شاپ داره ،یه عالمه دلم شب شعر میخواد ،یه عالمه دوست دارم دوباره سه تارمو بگیرم دستم و بزنم" مرغ سحر ناله سر کن" ،دلم خیلی چیزای دیگه میخواد ،اما...

*چند روز پیش دوستی بهم گفت زندگیت یه چیزی کم داره چرا یه کم خوشی نداری؟گفتم اما من به حد کافی خوش میگذرونم.گفت:مثلا،گفتم:مسافرت،مهمونی،درس،کتاب،فیلم و ...،گفت:نه عزیزم خوشی اینه که سرتو گرم کنی چرا اهل پسر و پارتی نیستی ؟کلی به آدم انگیزه میده ...این گفتگو طولانی بود .من آدمی نیستم که بخوام به خاطر گذران وقتم از آدمای دیگه استفاده کنم یا به قول اون دوستم هر چند روز یه بار یه پسر رو بذارم سر کار تا تفریح متفاوتی داشته باشم من  اصولا نمیتونم هر کسی رو راحت وارد زندگیم کنم (دختر و پسر هم نداره)،عشق رو هم تجربه کردم پس دیگه لزومی نمیبینم کس دیگه ای رو تو این خطر قرار بدم ...البته هنوزم نمیدونم دوستم چرا فکر کرده زندگی من چیزی کم داره،در واقع یک تکه از زندگی من گم شده که هیچ وقت هم پیدا نمیشه اما این باعث نشده من همه چی رو تعطیل کنم و زانوی غم بغل بگیرم ،اینم درس عبرتی شد برای من که دیگه همون صد سال یه بار هم که با کسی درد و دل میکردم ،این کار رو نکنم.آخرین بارم بود ...

+ نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388 13:10 توسط فریبا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

انتظارت را نخواهم کشید
گرمی دستانت را مرور نخواهم کرد
حلاوت نگاهت را یاد آور نخواهم شد
ستاره ات را تماشا نخواهم کرد
به راستی تو را در هیچ جا یادآور نخواهم شد
جز در قلبم
یه دیوانه با یه دنیای دیوانه ترم.به خوندن دیوانگیهام دعوتت میکنم...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

خبرگزاری چوک
نقد ادبی چوک
انجمن داستانی چوک
اخبار سینمای ایران
موسیقی سنتی ایران
سرویس منرجم فارسی گوگل
کانون ادبیات ایران
انجمن خیریه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387



پیوندها

تا بیکرانه ها زهرای عزیزم
یادداشتهای یک متهم فراری ققنوس عزیزم
سکوت سیمای عزیزم
بیا تو عکس حامد عزیز
شهلای عزیزم ring7
کافه سبز
در جستجوی بهار
نوشته های لیمویی شاپرک عزیزم
میوه ی ممنوعه هیچ کس عزیزم
عارف جام
دوران بی بضاعت ما آنای عزیزم
من که میخندم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin